ورود بی دلان ممنوع


ورود بی دلان ممنوع

این وب واسه اوناییه که اهله دلن پس از همین حالا ورود بیدلان ممنوع

آه اي مردي كه لبهاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده اي

هيچ در عمق دو چشم خامشم

راز اين ديوانگي را خوانده اي

هيچ مي داني كه من در قلب خويش

نقشي از عشق تو پنهان داشتم

هيچ مي داني كز اي عشق نهان

آتشي سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زني ديوانه است

كز لبانش بوسه آسان مي دهد

آري اما بوسه از لبهاي تو

بر لبان مرده ام جان ميدهد

هرگزم در سر نباشد فكر نام

اين منم كاينسان ترا جويم بكام

خلوتي مي خواهم و آغوش تو

خلوتي مي خواهم و لبهاي جام

فرصتي تا بر تو دور از چشم غير

ساغري از باده ي هستي دهم

بستري مي خواهم از گلهاي سرخ

تا در آن يك شب ترا مستي دهم

آه اي مردي كه لبهاي مرا

از شراربوسه ها سوزانده اي

اين كتابي بي سرانجامست و تو

صفحه كوتاهي از آن خوانده اي

نوشته شده در یک شنبه 3 ارديبهشت 1391,ساعت 18:10 توسط فاطیماcoolgir| |

یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایمــ را دَم ِ در بگذارم
تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ...
ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم
ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است
نتــرس جانکم !
حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم ...

 

.

.

 

.و این نــهایت شعــر است :
دوسـتت دارمــ ــ ــ
.
.
.
عبارتی کـه هیــچ شاعــری
تــوی گیومــه

محــدودش نمی کـــند…

نوشته شده در پنج شنبه 24 فروردين 1391,ساعت 17:59 توسط فاطیماcoolgir| |

صداي پاي تو كه مي روي


و صداي پاي مرگ كه مي آيد


ديگر چيزي را نمي شنوم

 

.

.

.

یه احساسی به تو دارم                  یه حــسه تازه و مبهم

یه جوری توی دنـــــیامی                 که تنها با تو خوشحالم

یه احســاسی بـــــه تو دارم         شبیه عشق و بی خوابی

تو چشمات طرحه خورشیده         تو این شبــــهای مردابــی

               ***            

خودم بودم که می خواستم              همه دنیای من باشی

ببین غرقه توام اما                    هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم                یه جوری از تو سر شارم

یه کم این حسو باور کن               که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم               شبیه عشق و دل بستن

تو ام مثله منی اما                             یکم عاشق تری از من

 

 

 

ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 8 اسفند 1390,ساعت 23:32 توسط فاطیماcoolgir| |

سلام به همگی

 

من باز اومدم در ادامه مطلب...

 

یه تست خیلی جالب واسه من خیلی با حال در اومد شمام امتحانش کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 8 اسفند 1390,ساعت 23:27 توسط فاطیماcoolgir| |

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

وچه زشت

به منو سادگی ام خندیدی

به منو عشقی پاک که پر از یاد تو بود

وخیالم میگفت تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...........

نوشته شده در یک شنبه 7 اسفند 1390,ساعت 23:43 توسط فاطیماcoolgir| |

سلام به همگی..........

حال شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟امیدوارم از این وب تا اینجای کار خوشتون اودمده باشه ......

واقعا از نظرای خوبتون و لطفتون به این وب یک دنیا ممنون.......

تو نظر سنجی دیدم که یه تعدادی گفته بودن لازم به یه مقدار تغییرات داره......

به روی چشم شما دستور بفرمایید ما به دیده منت پذیراییم

بازم از همه دوستای گل که منو همیشه تو ساخت بهتر و بهتر این وب حمایت میکنن

ممنونم ، دست گلتون درد نکنه

 

.

.


 

نمیدانم چرا خستگی مرا پایانی نیست !

 

چرا انتظارم را فرجی نیست !

 

چرا سکوتم را شنونده ای نیست !

 

چرا نگاهم را بیننده ای نیست !

 

چرا شکستگی ام را جبّاری نیست !

 

خسته شده ام ازاین همه خستگی !

 

ازاین همه درخود سوختن !

 

ازاین همه درد درخود فروخوردن !

 

ازاین همه فریاد زدن با سکوت وخاموشی !

 

ازاین همه خو گرفتن باخود !

 

خستگی ام خستگی بیزاری نیست ، خستگی شکوه نیست، خستگی ناله و فغان نیست،

 

خستگی ام نشانه ی از پا درآمدگی نیست،این خستگی مرا به فنا می کشاند اگر همدمی نیابم،

 

اگر آشنایی درد آشنا، آشنایم نشود ومرا با خود نیامیزد !!!

 

اما کجاست آنکه بتواند آشنای این "شمعِ" پرسوز وگداز گردد؟ 

 

کجاست آنکه تواند گرمایِ جانسوز مرا تحمل کند؟ به گمانم خیالِ پیداکردنِ

 

چنین رفیقِ راهی، هوسی باطل و خیالی خام باشد !!

 

به قول شاعر:«  توقع از رفیق و مونس و همدم قدیمی شد »

 

بنازم ! مرحبا ! آفرین براین کلام زیبایت ای شاعر !

 

باید دهانت را بوسه باران کرد براین شعرت !

 

معلوم است خوب مردم این زمانه را شناخته ای !

 

بی وفائی یشان بارها تارو پودِ قلبِ عاشقت را از هم گسسته است، خوب شناخته ای، آفرین !

 

من هم باتو موافقم،. دراین زمانه یِ پرهیاهویِ تو خالی،

 

هرکس به فکرِ خود است وعشق خود، نه !

 

حتی نه عشقِ خود، که عشقِ خود راهم از سرِ غرور،

 

بافریب لگدمال می کنند، تابازهم به خود رسیده باشند... .

 

 

نوشته شده در یک شنبه 7 اسفند 1390,ساعت 21:16 توسط فاطیماcoolgir| |

 q.jpg

نوشته شده در 6 اسفند 1390برچسب:عقیل,ساعت 22:18 توسط | |

 

 

سلام به همگی امید وارم حاله همه بهتر از همیشه باشه

میریم به سراغ آپ خوشگله امروز

راستی از همه اونایی که تو نظر سنجی شرکت کردن ممنونم

اگه دوس دارید تغییری تو وب ایجاد بشه حتما حتما حتما حتما بهم خبر بدید که بی نهایت خوشحال میشم

 

دوستون دارم

.

.

.حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم،‌سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناه بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد،‌داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خومی کنم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،‌ بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من، فرهاد،‌ مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر، دل کس خون نشد
این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
« ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

نوشته شده در پنج شنبه 4 اسفند 1390,ساعت 15:1 توسط فاطیماcoolgir| |

سلام به همگی

امیدوارم منو به خاطر تاخیر چند روزه م ببخشید...

میریم به سراغ آپ امروز از همتونم بخاطر همه کامنتای خوشگلتون ممنونم

.

.

.نظر یادتون نره

.

.

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو

      ** 

     نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

     **

چرا تو اول قصه همه دوسم دارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن

      *** 

           تا میخواد قصه تمومشه همه تنهام میزارن

   **

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

  **

میتونم مثل همه یک عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترک و خراب بشه

  **

تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه

**

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

**

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

**

میتونم دروغ بگم تا خودم شیرین کنم

**

میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

**

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام

**

یک دروغ گو میشم همیشه ورد زبونا

**

یک نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

**

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

**

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره؟

**

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟!!!

.

.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دو شنبه 1 اسفند 1390,ساعت 19:32 توسط فاطیماcoolgir| |

 

خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگهای سیاه و خاکستری نقاشی کشیده ام.اگر در آفتابی ترین روزهای

عمرم خورشید را نادیده گرفتم و روی تمام خاطرات قشنگم خط قرمز کشیدم.اگر با دیدن ستاره باران آسمان عاشق

نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم.اگر لابه لای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم .اگر در گذر

از پیچ و خم های زندگی همیشه به بن بست رسیده ام و فراموش کرده ام راه آسمان همیشه باز است.

 

باور کن!ای دیرآشنای ناشناسم!


در قلب شب گر -غیر شب-چیز دگر هست...

 

در قلب من-جز قلب من-چیز دگر نیست...

 

 اهله دلای عزیز این وب ادامه رو حتما بخونید و برام نظر بذارید

خیلی دوستون دارم ...



 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390,ساعت 15:30 توسط فاطیماcoolgir| |


Power By: LoxBlog.Com